چند سال از آغاز وبلاگم ميگذره اما تا حالا ، از كسي كه نامش بر سرآغاز اين وبلاگ هست غزلي را قرار نداده بودم ، تا اينكه ناگهان ، اولين لحظات از ماه آذر ( كه همزمان شده با بارش يه بارون قشنگ )  رو اختصاص ميدم به يكي از غزل هاي زيباي حضرت مولانا، كه تقديمش مي كنم به عزيزانم ، تا . . .

آب زنید راه را هین کــــــه نگار می  رســد   ..  مژده دهـــــــید باغ را بوی بهـــــار می  رسـد

راه دهـــــید یار را آن مـه ده چهــــــــار را  ..  کــــــز رخ نوربخش او نـــــور نثار می  رسـد

چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان  ..   عنبر و مشک می  دمــــد سنجق یار می  رسـد

رونق باغ می  رسد چشم و چراغ می  رسـد   ..   غم به کــــناره می  رود مــه به کـنار می ​رسد

تیر روانه مي ​رود ســــوی نشانه می ​رود   ..   مــا چه نشسته​ایم پس شـه ز شکار می ​رســد

باغ ســلام می ​کند ســـــرو قیام مـی​ کـــنـد   ..   ســــبزه پیاده می ​رود غنچه ســـوار می ​رسـد

خلوتیان آســمان تا چه شـراب می ​خــورند   ..   روح خراب و مسـت شـد عقل خمـار می ​رسد

چون برسی به کوی ماخامشی است خوی مــا

زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می ​رسد