بازخواني انسان معاصر
ابرهاي خفته در زهدان درياها
روزها، شبها
بعد از اين ديگر شماها را نخواهم ديد
هم،
اي زمانهايي كه مي‌آييد بعد از من
از هم‌اينك با شما بدرود گفت آدم
و شما اي ميوه‌هاي مانده بر شاخه
يادتان باشد
برگريزان و بهاراني‌ست با فردا
و بدين‌سان
اولين پيغمبر عشق از جهان كوچيد
بعد از آن كم‌كم
سيب و گندم منتشر شد بر بسيط خاك
كوه،
اولين مأواي انسان شد
صبحها مي‌ديد انسان، غار
لقمه‌هاي نور را با حرص مي‌بلعد

گفت:
سفره‌اي از تخته‌سنگ تيره خوش‌بادم
تك‍ّه‌اي از قرص خورشيد از براي ناشتايي نيز
لقمه‌اي از نور خورد، آن‌گاه
تشنه از فردا
شد به سوي چشمه‌اي جاري، برهنه‌پا
از زلال‌ِ آن كفي، نوشيد
سنگلاخي بود و موجي از خزه‌ ـ گسترده در آنجا.
گستراي كوه را پيمود
آسمان را ميل باران اتفاق افتاد
خيس‌ِ خيس‌ِ خيس از باران‌ِ فروردين
سنگها او را صدا كردند با پيوستني از رود تا دريا
و در آنجا ديد
فوجي از مرغان ماهيخوار عاشق را
كه در آغاز بعدازظهر
با صدفهاي تهي
منقارشان را
پاك مي‌كردند
از تكاپو خسته، بر ساحل، كمي لم داد
نغمة مرغان دريايي، و موسيقي دريا
در تلاقي بود
باد نيز
از برايش سايه‌بان از ابر مي‌آورد
ابر، نه... گيسوي دريا بود
ـ افشان در هوا
گاهي ـ
روي زيراندازي از شن خواب‌‌ِ خوبي كرد

خواب ديد:
ماهيان در دسته‌هاي بيش و كم
با هم
پهنه‌هاي امن دريا را به گلگشتند
با درخشان فلسهاي آرزو
چون كاسة خورشيد
ناگهان بيدار شد در نيمة راه‌ِ خواب
آسمان‌‍‌ِ عصر، آغوش تماشا بود
در مسير روز
غازهاي وحشي آوازخوان
بودند در پرواز
دورترها نيز پ‍ُر مي‌شد
كاسة خورشيد از دريا
ديد؛

اجتماع آبها زيباست
اجتماع سنگها زيباست
ديد در عمق‌ِ كنف‌زاران

باد مي‌گويد:
تور بايد بافت
زندگي درياست
گفت اينك اجتماع سبز‌ِ انسانها
هست زيباتر

جنگلي انبوه بايد بود
و درختان مجاور را
دوست بايد داشت
زندگي با عشق
هست درياتر

قرنها طي گشت، بي‌برگشت
آب بود و خاك و انسان
چون گوزن تشنه‌اي
بر پرتگاه تيره‌اي
مانده
تا كه از آن سوي بارانهاي خورشيدي
صدايي بي‌كران آمد
و زمين از آسمان پ‍ُر شد
ولي انسان
برد سهم اندكي از آن
اينك انسان معاصر را
در م‍َث‍َل دنيا ق‍ُر‌ُقگاهي‌ست،
تا ق‍ُر‌ُق را بشكند صي‍ّاد
اي آرامش‌نصيبان!
خون‌ِ اين صيدي كه اكنون ريخته بر برف
كيست صيادش؟!

خسته از ديروز
با سكوت سهمگيني از تماشا
باز مي‌گردم
روبه‌رويم
باغ سرسبزي‌ست از نارنج
روي هر شاخه شبيه آفتاب صبح
مي‌درخشد ميوة نارنج در برف زمستاني

 اي آدم!
          سيب سرخ آرزو
                             امروز نارنجي‌ست،
                                          مي‌داني؟

-:[
مرتضی نور بخش ]