تبليغاتX
Neo Elia On Air
ضربان . . .

------------------------------------------------------------------------------------------------

. : Brainstorm : ,

شايد تنها تصوير گويای خيلي چيز هاست!

و شايد هم ديگر رمقی برای نوشتن نمانده است و شايد هم از خستگی است، اما هر چه هست روح و جسم خيلی هايمان آسيب ديده است  و زير اين ناملايمت های نسل ما رنگ پاييز گرفته است در حالی كه بهار را پشت سر گذاشته بوديم [ . . . ] !

برای بهتر شدن می خواهم سعی كنم ديگر به اين موضوعات فكر نكنم ،ديگر نخوانم، نشنوم.... اما مگر می شود مگر می توان ساده گذشت و بی خيال ماند در را بروی تمام اين حقايق بست ، سكوت كرد و حقيقت را تنها گذاشت ، تا همكنون نيز بر حسب مصلحت نشسته ايم و تنها نظاره ميكنيم.اما شايد روزی فرا رسد كه همه اين تلخی ها به شيرينی تبديل شود

يكی از دوستان ميگفت

" گاهی كانال تلويزيون زندگيت را عوض كن " 

بهار طبيعت كه گذشت ، شايد بهار زندگیم پايانی باشد برای تمام اين روز ها شايد‌!‌!‌!


» نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت   توسط Neoelia  | 

Fairytale

Years ago when I was younger
I kinda’ liked a girl I knew.
She was mine, and we were sweethearts,
That was then, but then it’s true

I’m in love with a fairytale
Even though it hurts.
‘Cause I don’t care if I lose my mind;
I’m already cursed

Every day we started fighting,
Every night we fell in love.
No one else could make me sadder,
But no one else could lift me high above

I don’t know what I was doing
But suddenly we fell apart.
Nowadays I cannot find her.
But when I do we’ll get a brand new start

I’m in love with a fairytale
Even though it hurts.
Cause I don’t care if I lose my mind;
I’m already cursed

She’s a fairytale
Yeah
Even though it hurts.
Cause I don’t care if I lose my mind;
I’m already cursed

Lyrics writer: Alexander Rybak

Music: Fairytale - Alexander Rybak ( 7 MB)

http://mw2.google.com/mw-panoramio/photos/medium/9857977.jpg




» نوشته شده در  سه شنبه 29 اردیبهشت1388ساعت   توسط Neoelia  | 

اين روز ها

+ هميشه فصل بهار براي من دوست داشتني بوده ، فروردين و اردي بهشت زمين خيلي خواستني تر ميشه البته (بستگي داره كجاي اين زمين باشي !) اينكه كوه ها ، تپه ها و راه ها و طبيعت اطراف سبز و تازه ميشن واقعا لذت بخشه ، اين موقع از سال هواي يجوري دوستاشتني تره مخصوصا اين روز ها كه بعد از مدت ها صبح هاي خيلي زود مي رم بيرون از خونه و خيلي بيشتر بيرون از خونه هستم .

بخاطر كار جديدم بايد برم ونك ، مسيري كه من ازش ميرم خيلي دلپذيره   ، حتي ترافيك هم قابل تحمل تر ميشه ، اين خيلي مهمه كه از چه مسيري عبور كني و چگونه به اطراف نگاه كني.....                                                            بهار فصل جور ديگر ديدن و تازه شدن

" فقط يه چيزي رو خيلي كم داره بهار امسال ، اون هم عطر شكوفه بهار نارنج  هست . . . ! "

http://mw2.google.com/mw-panoramio/photos/medium/9857977.jpg

+‌ + اين پست هنوز تموم نشده

 در ادامه ..... نوستالوژي تریلوژی رفاقت

حامد و علي رضا از بهترين دوستان تمام دوران زندگيم هستند ، و حالا حامد در وبلاگش در باره ما نوشته ، شما رو دعوت مي كنم به خوندن تریلوژی رفاقت : 3 کله پوک


+ + +   . . . . .


» نوشته شده در  پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت   توسط Neoelia  | 

پرنده ای به رسالت مبعوث شد ...!
خدا گفت :« دیگر پیامبـری نخواهم فرستاد، از آن گونه که شما انتظار دارید،اما جهان
 
هرگـز بی پیامبر نخواهد ماند.» وآن گاه  پرندهای را به رسالت خود مبعوث کرد.
 
پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود؛عده ای به او گـرویـدنـد و ایمـان آوردند.
 
و خدا گفت:«اگر بدانیـد حتی با آواز پـرنده ای می توان رستـگار شد.»
 
خداوند رسولی از آسمان فرستـاد؛ باران ،نام او بود.همین که باران باریدن گرفت،آنانکه
 
اشک را می شناختنـد،رسالت او را دریافتنـد،پس بی درنگ توبـه کردند و روحشـان را
 
زیر بارش بی دریغ خدا شسـتنـد.
 
خدا گفت:« اگر بدانید،با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.»
 
خداوند پیغامبر باد را فرستاد،تا روزی بیـم دهـد و روزی بشارت.
 
پس باد روزی توفان شد و روزی نسیم،و آنانکه پیام او را فهمیدند،روزی در خوف  و روزی
 
در رجا زیستند.
 
خدا گفت: «آن که خبـر بــاد را می فهمـد،قـلبش در بیم و امید می لرزدو قـلـب مؤمن
 
این چنین است».
 
خدا گـُلی را از خاک بر انگیخت تا معاد را معنا کند،و گـُل آنچنان از رستخیـز  گفت که از
 
‌آن پس هر مؤمنی که گلی را دید،رستاخیز را به یادآورد.
 
خدا گفت:«اگر بفهمید،تنها با گـُلـی قیامت خواهد شـد.»
 
خداوند یکی از هزار نامش را به دریـا گفت؛دریا بی درنگ قیام کرد و سپس چنان به
 
سجـده افتاد که هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا می کردند،عده ای پیام
 
دریا را دانستند؛پس قیام کردندو چنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند.
 
خدا گفت:«آنکه به پیغمبـر آبها اقتدا کند،به بهشت خواهد رفت».   

و به یاد دارم که فرشته ای به من گفت:«جهان آکنده از فرستـاده و پیغمبـر و مرسـل  

است،اما همیشه کافـری هست تا باران را آنکارکنـد وبا گـُـل بجنگـد؛تا پرنـده را دروغگو
 
بخواند و باد را مجنـون و دریا را ساحـر. اما هم امروز ایمـان بیاور، که پیغمبر آب  ورسول  

باران و فرستـاده باد برای ایمـان آوردن تو کافیست… »

 .: عرفان نظر آهاری  :. " از کتاب بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "

--------------------------------------------------------------------------------

يك نوشته : امروز باران باريد ، همراه با رنگ بوي خاص تر ، .......امروز براي كاری سازمان سنجش رفتم هر بار كه مسيرم از آن سمت ها مي گذرد ، حس خوبي برای رفتن به  كليسا سركيس مقدس تهران دارم ( قرار بود كه هفته پيش به اينجا بيايم كه نشد ) ، آن مكان بهانه اي شد تا برای چندمين بار لحظاتي ميهمان عبادتگاه پيروان حضرت عيسي بن مريم و مادرش باشم ..... 

اين تابلو نقطه عطف صحن داخلي كليساست
نماي روبرو كليسا
 
كليسا سركيس مقدس


 

 


» نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت   توسط Neoelia  | 

باز باران . . .

* يكي از دوستان گفت بود پس كي آفتاب ؟
 آخه از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون ، كلي ابر  جلو خورشيد زندگي من رو چند وقتي هست كه  گرفتن ، با اين حال اين آسمون گاهي واسه اين كه من رو از تنهايي در بياره با مهربوني باروني ميشه ...


.: ادامه مطلب . . . . .
» نوشته شده در  پنجشنبه 9 آبان1387ساعت   توسط Neoelia  | 

 
Free counter and web stats