... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...
شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.
می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته استنگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می گردد،تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:
«این مرد کیست»؟
«دردش چیست»؟
این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
چه کرده است؟
چه کشیده است؟
به من بگویید:
نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است
مي خوام از چيزي حرف بزنم كه بر دلم سنگيني مي كند....
از دردي كه ......
سال ها غم و اندوه بشریت را بدوش می كشیم ، نمی دانم این چه دردیست !
این اولین باری است كه این گونه می نویسم. زخم های سال ها بی عدالتی و ظلم به ناگاه در ماه ی دهان باز كرده اند ،كه من حتی غم های گذشته اش را هضم نكرده ام چه برسد بر .....
در حالی مشغول نوشتن این پست هستم كه چه بسیار پدران و مادرانی كه از ترس ریزش سقف خانه هایشان ( البته اگر سقفی مانده باشد!؟) تا صبح به خود می لرزند و بار ها بر سر رختخواب فرزنداشان می روند، و با نگاهی از ترس و واهمه، كه نكند! این آخرین باری است كه آنها را می بینند لحظات امشب را می گذرانند.
بر خلاف كودكان ، دیگر نقاط جهان كه از خستگی ناشی از بازی ها و فعالیت های روزانه خود سر بر رختخواب گرم خود گذاشته اند ، امشب در غزه كودكانی هستند كه امروز بازیشان این بود ، كه چشم به آسمان بدوزند و با صدای سوت موشك ها و حركت هواپیماهای جنگی ،به این سو و آن سو بدوند و در جایی مخفی شوند تا شاید ، شاید پیدایشان نكنند؟! آن دسته از كودكان كه پیدا نشدن و توانستن فرار كنند امشب را خسته و ناتوان با غمی بر دل بخاطر از دست دادن هم بازی های قدیمشان سر بر ...... نمیدانم به چه؟ چیزه نرمی پیدا میكنند! كه سر را بر آن بگذارند و بیارامند؟ فردا باید دوستان جدیدی را پیدا كنند!
پیرمردی كه با یك دنیا حسرت و خاطره به درختان زیتون سرزمینش می نگرد ، درختانی كه اكنون از كمر خم شده اند ، پدری هم غم از دست دادن پسرانش كمرش را شكسته است ، و مادری كه نمی داند با فرزندان یتیمش چه كند!
هيچكدام از كلمات نمی توانند به فریاد این غم و باز مانده گانش برسد ، سال هاست این كره خاكی، بومی بوده است برای ترسیم چنین فاجعه هایی ، این نه اولین بوده است و نه آخرین ، كه كاش آخرین باشد. اما مگر می توان اشك های دختر بچه ای را دید و آرام نشست! مگر می شود صدای شیون زنان را شنید و كاری نكرد! كاش زمان متوقف شود ، و جهان بیشتر از این خاطراتی بد را ،در صفحات تاريخ زندگی انسان ها ثبت نكند.
بدنبال تصویری بودم كه در ضمیمه این مطلب قرار دهم ، اما حتی تحمل دیدن آن تصاویر را هم نداریم ، با خودم می گویم چگونه انسانی می تواند این تصاویر را خلق كند؟!
"به راستی اگر امروز حسین بن علی بود ، بر چه چیزی اشك می ریخت ؟ شمر زمانه كیست ؟ شمر هزار و سیصد سال پیش مرد ، شمر امروز را بشناسیم".
پي نوشت : دوستی جاي گفته بود :" آخه یکی بهم میگفت ... وقتی شبا روی این رخت خواب گرم میخوابی چطور از مشکلات مردم میشه نوشت ؟ !" بايد درد را بشناسيم.....
پي نوشت : در صفحات تاريخ كم نبوده اند چنين روز هايی، و همكنون هم هستند سرزمين هايی و انسان هايی كه روزگار شان تلخ و سياه است ، فرقي نمي كند متعلق به چه فرقه و تفكري باشند(اگر هم كيش يا هموطن باشد وظيفه ما سنگين تر مي شود ) ، نمي توان در برابر ظلمی كه به انسان ها مي شود هميشه سكوت كرد ، امروز غم های غزه بهانه ای شده است ، براي فرياد ها ، ناله ها و اعتراض به بی عدالتی ها.
---------------------------------------------
چون قدم بر خاک خونين داشتی
بذر غيرت در زمين میکاشتی
زهر عشق حق به حمد آميختی
در رکوعت می به ساغر ريختی
قبلهء تو عشق و مستی، قتلگاه
اين مشايخ قبلهها شان بر گناه
گويمت از هفت رنگان مو به مو
خرقه پوشان دغلکار دو رو
سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم
کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد
می چکد شک بر سر سجادهها
وای از روزی که افتد پردهها
ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
شير حق برخيز وقت کار شد
بر سر نی رفتنت انکار شد
کاخها گرديده مسجد ، سرفراز
صد رکعت تزوير دارد هر نماز
سجده در مسجد حسينا مشکل است
اين بنا از دل نباشد، از گل است
اين خصان با مال مردم زنده اند
جملگی اندر نماز و سجدهاند
دم ز راه و رسم سلمان می زنيم
لاف اسلام و مسلمان می زنيم
کاشکی از نسل سلمان می شديم
لحظه ای يک دم مسلمان می شديم
يلدا نام فرشتهاي است، بالا بلند. با تنپوشي از شب و دامني از ستاره. يلدا نرمنرمك با مهر آمده بود. با اولين شب زمستان آمده و هر شب رداي سياهش را قدري بيشتر بر سر آسمان ميكشد تا آدمها زير گنبد كبود آرامتر بخوابند. يلدا هر شب بر بام آسمان و در حياط خلوت خدا راه ميرفت و لابهلاي خوابهاي زمين لالايياش را زمزمه ميكرد. گيسوانش در باد ميوزيد و شب به بوي او آغشته ميشد.
يلدا شبي از خدا پارهاي آتش قرض گرفت. آتش كه ميداني، همان
عشق است. يلدا آتش را در دلش پنهان كرد تا شيطان آن را ندزدد. آتش
در وجود يلدا بارور شد.
فرشتهها به هم گفتند: «يلدا آبستن است. آبستن خورشيد. و هر شب
قطرهقطره خونش را به خورشيد ميبخشد و شبي كه آخرين قطره را
ببخشد، ديگر زنده نخواهد ماند.»
فرشتهها گفتند: فردا كه خورشيد به دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.
يلدا هميشه همين كار را ميكند؛ ميميرد و به دنيا ميآورد. يلدا آفرينش را تكرار ميكند.
راستي، فردا كه خورشيد را ديدي، به ياد بياور كه او دختر يلداست و
يلدا نام همان فرشتهاي است كه روزي از خدا پارهاي آتش قرض گرفت.
