تبليغاتX
Neo Elia On Air
شب دهم
          استاد شهيد دکتر شریعتی در شب عاشورا :

... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.

اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟

نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.

... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

 

نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،
که : به کجا؟ 
نه پیش می رود،
که : چگونه؟ 
نه می جنگد، 
که : با چه؟ 
نه سخن می گوید، 
که : با که؟ 
و نه می نشیند، 
که : هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

منبع: حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

--------------------------------------------------------------------------

پي نوشت اول : خدمت تمامي دوستان و عاشقان واقعي حضرت حسين بن علي (ع) عاشورا‍ حسيني را تسليت عرض ميكنم.
پي نوشت دوم : سخنرانی استاد شهید مرتضی مطهری در روز عاشورای 1390 هجری قمری (27 اسفند 1348) ".... اگر می‏خواهيم‏ به خودمان ارزش بدهيم، اگر می‏خواهيم به عزاداری حسين بن علی ارزش‏ بدهيم، بايد فكر كنيم كه اگر حسين بن علی امروز بود و خودش می‏گفت برای‏ من عزاداری كنيد، می‏گفت چه شعاری بدهيد؟ ..... "
شما را دعوت ميكنم به اين سخنرانی تاريخی كه منجر به بازداشت ايشون شد، اميدوارم مفيد واقع شود.
» نوشته شده در  سه شنبه 17 دی1387ساعت   توسط Neoelia  | 

شب نهم
چشمه چشمه مشک میجوشد ز آب
وای از دستـــــــان بور بو تــــراب

                                دست او بر خاک و خون پامال شد
                                دست مــا در جیب بیت المال شد
 
                                                                 قلب او در فکر طفلان زار شد
                                                                  قلب ما در حسرت دینــار شد

                                                                                              دین او صد باغ ایمان میدهد
                                                                                               دین ما بوی غم نان میدهد
» نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت   توسط Neoelia  | 

شــب دوم

مي خوام از چيزي حرف بزنم كه بر دلم سنگيني مي كند....

از دردي كه ......

سال ها غم و اندوه بشریت را بدوش می كشیم ، نمی دانم این چه دردیست !
این اولین باری است كه این گونه می نویسم. زخم های سال ها بی عدالتی و ظلم به ناگاه در ماه ی دهان باز كرده اند ،كه من حتی غم های گذشته اش را هضم نكرده ام چه برسد بر .....

در حالی مشغول نوشتن این پست هستم كه چه بسیار پدران و مادرانی كه از ترس ریزش سقف خانه هایشان ( البته اگر سقفی مانده باشد!؟) تا صبح به خود می لرزند و بار ها بر سر رختخواب فرزنداشان می روند، و با نگاهی از ترس و واهمه، كه نكند! این آخرین باری است كه آنها را می بینند لحظات امشب را می گذرانند.

بر خلاف كودكان ، دیگر نقاط جهان كه از خستگی ناشی از بازی ها و فعالیت های روزانه خود سر بر رختخواب گرم خود گذاشته اند ، امشب در غزه كودكانی هستند كه امروز بازیشان این بود ، كه چشم به آسمان بدوزند و با صدای سوت موشك ها  و حركت هواپیماهای جنگی ،به این سو و آن سو بدوند و در جایی مخفی شوند تا شاید ، شاید پیدایشان نكنند؟! آن دسته از كودكان كه پیدا نشدن و توانستن فرار كنند امشب را خسته و ناتوان با غمی بر دل بخاطر از دست دادن هم بازی های قدیمشان سر بر ...... نمیدانم به چه؟ چیزه نرمی پیدا میكنند! كه سر را بر آن بگذارند و بیارامند؟ فردا باید دوستان جدیدی را پیدا كنند!

پیرمردی كه با یك دنیا حسرت و خاطره  به درختان زیتون سرزمینش می نگرد ، درختانی كه اكنون از كمر خم شده اند ، پدری هم غم از دست دادن پسرانش كمرش را شكسته است ، و مادری كه نمی داند با فرزندان یتیمش چه كند!

هيچكدام از كلمات نمی توانند به فریاد این غم و باز مانده گانش برسد ، سال هاست این كره خاكی، بومی بوده است برای ترسیم چنین فاجعه هایی ، این نه اولین بوده است و نه آخرین ، كه كاش آخرین باشد. اما مگر می توان اشك های دختر بچه ای را دید و آرام نشست! مگر می شود صدای شیون زنان را شنید و كاری نكرد! كاش زمان متوقف شود ، و جهان بیشتر از این خاطراتی بد را ،در صفحات تاريخ زندگی انسان ها ثبت نكند.

بدنبال تصویری بودم كه در ضمیمه این مطلب قرار دهم ، اما حتی تحمل دیدن آن تصاویر را هم نداریم ، با خودم می گویم چگونه انسانی می تواند این تصاویر را خلق كند؟!

"به راستی اگر امروز حسین بن علی بود ، بر چه چیزی اشك می ریخت ؟  شمر زمانه كیست ؟ شمر هزار و سیصد سال پیش مرد ، شمر امروز را بشناسیم".

پي نوشت : دوستی جاي گفته بود :" آخه یکی بهم میگفت ... وقتی شبا روی این رخت خواب گرم میخوابی چطور از مشکلات مردم میشه نوشت ؟ !" بايد درد را بشناسيم.....

پي نوشت : در صفحات تاريخ كم نبوده اند چنين روز هايی، و همكنون هم هستند سرزمين هايی و انسان هايی كه روزگار شان تلخ و سياه است ، فرقي نمي كند متعلق به چه فرقه و تفكري باشند(اگر هم كيش يا هموطن باشد وظيفه ما سنگين تر مي شود ) ، نمي توان در برابر ظلمی كه به انسان ها مي شود هميشه سكوت كرد ، امروز غم های غزه بهانه ای شده است ، براي فرياد ها ، ناله ها و اعتراض به بی عدالتی ها.

---------------------------------------------

نام ی از غزه ...
سلام
منم قاناي زخم و زيتون
منم غزه
با آسماني پر از فرياد
و زميني كه خيس مي سوزد
منم قاناي پير
غزه ي سرخ
جايي در غربت جهان . . .
با درختاني يتيم
و كودكاني كه سبز مي ميرند . . .
دستانت را مي خواهم
و مرثيه هايت را . . .
دلم خون است و آتش
و مادرانم ، دختركاني كه ديريست شيون نمي كنند
و دختركانم ، مادراني كه رقص نمي دانند
وقت بگذار و جوابم را بده
اينجا صندوقهاي پست شهيد شده اند
و نامه ها را كبوتراني كه لباس كلاغ پوشيده اند برايم مي آورند
هرجا كلاغي ديدي مهربان باش
آسمان غزه كبوتر ندارد
و درختانش سالهاست كه روي بهار نديده اند
يادت نرود بين سطرهايت كمي باران بفرست
و ابرهائي كه براي كودكانم شادي بياورند
وقت بگذار
من تنها دستانت را مي خواهم
و مرثيه هايت را . . .
دلم عجيب گرفته است
---------------------------------------------
كاريكاتوريست ها ، براي غزه .....
اينجا را حتما رصد كنيد .....
غزه در كجای اين كره خاكيست؟!
» نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت   توسط Neoelia  | 

شب اول

چون قدم بر خاک خونين داشتی
بذر غيرت در زمين می‌کاشتی

زهر عشق حق به حمد آميختی
در رکوعت می به ساغر ريختی

قبلهء تو عشق و مستی، قتلگاه
اين مشايخ قبله‌ها شان بر گناه

گويمت از هفت رنگان مو به مو
خرقه پوشان دغلکار دو رو

سجده بر پست و رياست می کنيم
با خدا هم ما سياست می کنيم

کو نشانی که شما اهل دليد
جملگی تان بر نماز باطليد

می چکد شک بر سر سجاده‌ها
وای از روزی که افتد پرده‌ها

ما خدايان زيادی ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم

شير حق برخيز وقت کار شد
بر سر نی رفتنت انکار شد

کاخ‌ها گرديده مسجد ، سرفراز
صد رکعت تزوير دارد هر نماز

سجده در مسجد حسينا مشکل است
اين بنا از دل نباشد، از گل است

اين خصان با مال مردم زند‌ه اند
جملگی اندر نماز و سجده‌اند

دم ز راه و رسم سلمان می زنيم
لاف اسلام و مسلمان می زنيم

کاشکی از نسل سلمان می شديم
لحظه ای يک دم مسلمان می شديم

پ.ن:  . . . . .


» نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت   توسط Neoelia  | 

يلدا نام‌ يك‌ فرشته‌ است‌...

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ كه‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است. يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ كرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.
فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ كه‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند.»
فرشته‌ها گفتند: فردا كه‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.
يلدا هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تكرار مي‌كند.
راستي، فردا كه‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور كه‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ كه‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.

‌عرفان‌ نظرآهاری
....................................................................................

شب يلدا هم گذشت و خاطراتي ديگر از اين شب ايرانی رو همه ما ثبت كرديم ، چقدر تونستيم اون شب رو اونجوری كه دوست داريم بگذرونيم ، كساني كه دوسشون داريم كنارمون بودن يا نه ؟ اين جور رويداد ها كه در سال خيلي هم هستن رو آيا تا به امروز تونستيم انطوري كه خودمون مي خوايم پشت سر بزاريم يا نه ...

آخرين روز پاييز برايم خوب بود ( كاش بودی...!) و خاطره ای از يك نوع ديگر در كوتاه ترين روز سال در شب يلدای پرشين بلاگ،  كه اون رو يكی از همراهانم ( علی جان ) ثبت كرد، اگه دوست داشته باشين ميتونيد سفرنامه شب يلدا رو در وبلاگش بخونيد ...
» نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت   توسط Neoelia  | 

 
Free counter and web stats